این همه پایبند و خورد و خواب این همه فوت و فنّ و سعی و شتاب
این همه جوش و جنبش و جنجال این هم نقشه و حساب و کتاب
این همه حیله و دروغ و ریا پی به پی هر کجا کند ایجاب
این همه پیش هر کس و ناکس رفتن و گفتن عزیز و جناب
این همه بهر خانواده ی خویش خلق را افکنی به رنج و عذاب
کی سزا باشد ای ضعیف النفس این جفاها برای نان و آب
فکر کن لحظه ای به عاقبتت فرصتی نیست خویش را دریاب
این جهان جای راحتی نبود پس مشو بهر راحتی بیتاب
هر چه از هر کجا بدست آری مثل کاهی است در دل گرداب
این جهان نیست غیر بازیچه هرچه سازی کند زمانه خراب
هرچه زیباست پیش چشمانت آن فریب است و نیست غیر سراب
پس به دنیا مبند چندان دل که نبینی در آن جزا و ثواب
معده را پر مکن ز مال حرام که نجستر بود زخون و شراب
ذرّه ای گر خوری زحقّ کسی در قیامت خجل شوی به جواب
«آبیا» پس مباد اشعارت بکشد در جرائم تو نقاب
دل مکن خوش به پند بر مردم عملت لازم است روز حساب
من به دنبال ماه می گردم ،دوستان کو کدام سو رفته است
در شبی بس سیاه می گردم ، دوستان کو کدام سو رفته است
در پی ان نگار نور افشان ، با دلی پر ز حسرتی سوزان
با چراغ نگاه می گردم ، دوستان کو کدام سو رفته است
در شبی در دیار تنهایی ،مصطر روزگار تنهایی
با غم واشک وآه می گردم ،دوستان کو کدام سو رفته است
جستجو می کنم همه جاها ، شهرها کوهها وصحراها
راه وهم کوره راه می گردم ، دوستان کو کدام سو رفته است
نه فقط کو به کو به منزلها ، نه فقط سرزده به محفلها
مسجد وخانقاه می گردم ، دوستان کو کدام سو رفته است
بس که دیوانه رخ اویم ، نه فقط روزاش می جویم
که زشب تا پگاه می گردم ، دوستان کو کدام سو رفته است
« آبی» دل غمین ورخ زردم ،کز فراقش زبس که پردردم
دارم از غم تباه می گردم ، دوستان کو کدام سو رفته است
در اولین اقـدام او در صرفـه جویی پرهیـز خلـق شـاد بـود از مژده گویی
هم گفت تصویری زمن باید نچسباند با هیـچ عنـوانی به هتـر دیـوار وکویی
هردم به ابعادی وبا صد جلوه ورنگ بیدار شو هشیار شو با بانگ این زنگ
دیندین درینگی دینگدینگی دنددن دنگ
...........................
صندوق مهری را که بنمودست ایجاد کاری بود نیـکو ز بهـر شوق و ارشاد
هم باعث رفع فساد و انحراف است هم باعـث شوق عروس و نیز داماد
تا کم کند در کوچه ها از لات و الدنگ بیدار شو هشیار شو با بانگ این زنگ
دیندین درینگی دینگدینگی دنددن دنگ
............................
سهم عدالت هم که بر مستضعفان داد دلهایشـان را گرم کرد و خرّم و شاد
بی آنکه دیـنـاری بپـردازنـد بهـرش شد شرکتی از بهترشان اینگونه ایجاد
آری عدالت را چنین بنمود فرهنگ بیدار شو هشیار شو با بانگ این زنگ
دیندین درینگی دینگدینگی دنددن دنگ
............. .................
ای غرق در خواب مرضها یا غرضها شـایـد غـرضهـا نیـز همـراه مرضها
شاید هم اینـک اشتبـاهاً با جهـالت بگـرفتـی او را با کسـانی در عـوضها
افتاده ای دور از حقیقت چند فرسنگ بیدار شو هشیار شو با بانگ این زنگ
دیندین درینگی دینگدینگی دنددن دنگ
..............................
رهبر به پشتیبانی اش بسته کمر را تا رفـع سـازد از سر ایران خطر را
هم از سر ایرانی محروم و مظلوم کوتـاه گردانـد شـر افـراد شـر را
هر چند اندازند در راهش بسی سنگ بیدار شو هشیار شو با بانگ این زنگ
دیندین درینگی دینگدینگی دنددن دنگ
............................
گر خلق هم باشند همچون نیز یارش وزخـائنـان نایـد خلل در هیچ کارش
گردد عدالت درجهان برپا وهمچون گردند تـار و مـار پـای اقـتـدارش
افتادگان بر جان ملت همچو خرچنگ بیدار شو هشیار شو با بانگ این زنگ
دیندین درینگی دینگدینگی دنددن دنگ
............................
« آبی » کمر بسته است بر تحقیر پستان هـم بهـر تحقیـر زخـون خلـق مستان
خواهد که با رهبر و این سرباز راهش آشـفتـه سـازد خـوابهـآی زرپـرستان
بی واهمه از سوختن وز غرق در گنگ بیدار شو هشیار شو با بانگ این زنگ
دیندین درینگی دینگدینگی دنددن دنگ
............................
سروده ی 1384
بیدار شو هشیار شو
ای پر نـوای با صدای دل همـاهنگ با گـریه های پر ریـای شـوم نیرنگ
کز عقده های مانده در آوار طاغوت از روزگار شـرمســار نـکبـت و ننگ
این گونه خواب آلوده داری در دل تنگ بیدار شو هشیار شو با بانگ این زنگ
دیندین درینگی دینگدینگی دنددن دنگ
...........................
تا کی دلت دنبال دوران فساد است؟ وین گونه از دوران فسقت نیز یادست
تاکی درافسوس تباهیهـای طاغوت اینگونه فکرت در رکود وانجماد است
با این فغـان سینـه سوزو این سرمنگ بیدار شو هشیار شو با بانگ این زنگ
دیندین درینگی دینگدینگی دنددن دنگ
............................
درد تو می دانم برای عقل ودین نیست قلبت برای عقل ودین اندوهگین نیست
در جان و قلبت گر غمی هست وفغانی جز در هـوای لـذّت دنیـا چنین نیست
کین گونه پستی را زنی بر خوبها انگ بیدار شو هشیار شو با بانگ این زنگ
دیندین درینگی دینگدینگی دنددن دنگ
.............................
بنگر که اینک خـادمی از پاکبـازان سر در کفی سبز آستین از سرفرازان
با واژه های روحبخش چـاره سـازی بر زخمـهای کهنـه ی صاحب نیازان
مـردانه با غـدّارهـا دارد سـر جنگ بیدار شو هشیار شو با بانگ این زنگ
دیندین درینگی دینگدینگی دنددن دنگ
..............................
صـاحبمـقــامـان سیـه کار سیــه دل با او سـر نا سـازشی دارنـد و مشـکل
وز ترس رسـوایی به پیش خلـق ایران درماندگان مانده پاها سخت درگل
زار و پریشـانند و هم درمانده و لنگ بیدار شو هشیار شو با بانگ این زنگ
دیندین درینگی دینگدینگی دنددن دنگ
..............................
فامیلش از نامم نژادی دارد افزون وز جور نامردان دلش همچون دلم خون
من مات وخاموش او ولی چون شیرغّران پر شـور وبی پروا براه دین وقانون
قانون شکن لرزان از او مانند آونگ بیدار شو هشیار شو با بانگ این زنگ
دیندین درینگی دینگدینگی دنددن دنگ
..............................
اخلاص وی را بنگر از اعمال ساده خاکی مرامش باشد و دور از افاده
در جثّّه گر باشـد کمی کوتـاه و لاغر کـوهی بود در همّـت وعـزم واراده
کز او مشـوّش غولهای دام در چنگ بیدار شو هشیار شو با بانگ این زنگ
دیندین درینگی دینگدینگی دنددن دنگ
ای عروسک نمای بی عفت، با لباسی که چسب بر تن توست
پیش مردان چه آبروریزان ، شینه و خیک و بان و باشن توست
زشتی ظاهر شرر بارت ، با غروری که نیز می ورزی
جای شک نیست بر بسی زشتی ، لجن آلوده نیز دامن توست
تو زنی یا که نه نه نه نه نه ، بلکه یک جنس ماده ی دیگر
که فقط نام نیک انسانی ، مایه افتخار و من من توست
با سر و ریخت نا بهنجاری ، که به بازار و کوچه ها داری
دیدگان گر گناه بنمایند ، لا اقل نصف آن به گردن توست
دل مکن خوش به قصر خویش امروز ، با تمام وسایل زیبا
حال فردای خویشتن را بین ، دوزخی شعله سار مسکن توست
آنچنانکه گذشت تا حالت ، گذرد روزگار تا بینی
گلخنی باشدت جهان دگر ، گر کنون این جهان چو گلشن توست
وای بر حال و روزگارت ای ، غرق در منجلاب خواهشها
که بسی غافلی ز راه خدا ، کشور دین حق چو میهن توست
آیه های حجاب قرآن آب ، می کند هر دل لطیفی را
در شگفتم چفدر بی تاثیر ، در دل سخت تر ز آهن توست
خنده های پر از تمسخر را هرچه خواهی کنون نثارم کن
دیده من ولی زغم گریان ، بر زمان فغان و شیون توست
من که حیرت نمی کنم هرگز ، با گناه هزارها چون تو
گر که از غیب منفجر گردد ، شهر شیطانیان که معدن توست
بس که بدبخت و فاسد و پستی ، در میان خرابه های نفس
آنچه گفتم در این حکایت تلخ ، خوشه ای از کنار خرمن توست
وای بر کودکی که می آری تو به این بی نوایی و خواری
وای براو که طفل بیچاره ، خوار فرهنگ فتنه و فن توست
لیکن از هر کجا که برگردی ، لطف ایزد تو را شود شامل
مهر زهرا اگر به دل داری ، در ته چاه یأس روزن توست
در سرت گر هوای توبه نیست ، پس همیشه براه نفس اینسان
کرم و رنگ و عطر و ادکلنت ، مثل بنزین و آب و روغن توست
به چه می نازی و بخود مغرور ، می زنی در مسیر خویش قدم
که سرانجام چون سر افکنده ، شکم خاک گور مدفن توست
زانکه هم دین ودانش و هم عرف ، بر خلاف ره تو می گویند
واژه ی مد که برلبت جاریست ، سوژه ی حیله ی معین توست
ای که عنوان شوهری بهرش ، می کشی شاد و ابلهانه یدک
در شگفتم ز غرتت ای پست ، که چنین زشتکاره ای زن توست
با هوایی که در بسی دلها ، بود آبی به جوّ آلوده
حرف بیهوده می زنی زیرا ، سنگ سختی درون هاون توست
آبیا عیب خویش را همچون ، بنگر و خویش را نصیحت کن
و مپندار سنگر فرهنگ ، بهر حفظ از گناه مأمن توست
احمد ابراهیمزاده مشهدی تخلص (آبی (آسمانی) ) ابراهیم زاده ی مشهدی تخلص (آبی (آسمانی)) شاعر ، نویسنده و خواننده و دارای شمّ سیاسی و ذوق فنی و هنری و تحقیقاتی در موارد مختلف و متنوع و دارای مدرک فوق دیبلم مخابرات و کارشناس حقوق(کام من تلخ از همه تلخینه هاست) درد من درد تمام سینه هاست) (این دل تنگ بخون آغشته ام ) زخمی ی تیغ تمام کینه هاست) (اشک من هم در نمود دردها) (بر رخم زنجیری از آیینه هاست) |