تو که که با ظاهر خراب خویش،باطنت را درست پنداری
و کسی را که ظاهرش خوبست ، در عمل زشت و سست پنداری
تو چنان باطنت خراب بود ، که شده در قیافه ات سرریز
پس دگر دم مزن به هر جایی ، از مرام درست و پرپرهیز
تو بجز ظاهر ضرربارت ، بارفرهنگی ات چه می باشد؟
که همانی که دردلت باشد ، به سر وروی خلق می پاشد
الا ای خشک مغز بی تفکر ، که بر من می دهی من من کنان پز
و هر جا می نشینی با تکبر ، دهی بر هرکه بینی همچنان پز
تو را هر امتیاز و نعمتی هست ، بود لطف خداوند تعالی
کدامش را مگر خود آقریدی ، که داری بهر مردم بهر آن پز
نه مال و نه مقام و نه جمالت، نه علم و نه هنر نه هرچه دیگر
نمی ارزد به اینکه جاهلانه ، دهی با جسّ و توصیف و بیان پز
نگاهی کن به آنانی که روزی ، چنین بودند و اکنون مردگانند
که جز حسرت ندارد بهر ایشان ، که می دادند بهر دیگران پز
چو مردان خدا وارستگی را ، به جای خودستایی پیشه ات کن
که دنیا را به مرد حق چو بخشند ،نخواهد داد بهر امتحان پز
مباد «آبی» که خود هم نیز روزی ، برین لطف هنر از سوی ایزد
بیفتی بر غروری جاهلانه ، دهی بر بی هنرهای جهان پز
از وطن بیرون بیا جانا جهانی فکر کن
گرچه در روی زمینی آسمانی فکر کن
هر کجا باشی و داری هر مرام و مسلکی
بر تمام مردم دنیای فانی فکر کن
از تعصبهای بی جای نژاد و شهر خود
دست بردار به یاری بی نشانی فکر کن
گر زدرد خود تو را گوید کسی با لهجه ای
بی تعصب بر زبانش بر معانی فکر کن
ای هنر مندی که داری سر به لاک خود مدام
در برون لاک بر خدمت رسانی فکر کن
کینه ناهمزبانان را زدل بیرون نما
بر خروشیدن به ضد خصم جانی فکر کن
دل مکن خوش بر دو روز عمر این دنیای پست
بلکه بهر زندگی ی جاودانی فکر کن
مشنو آن را گر کسی گوید که در کار هنر
مثل کاسب کارهای آب ونانی فکر کن
«آبیا» در فکر کردن مستقل از غیر باش
گرچه گویندت که مانند فلانی فکر کن
«آبیا» حیله گر و موذی و کلاش مباش
عاطل و باطل و از زمره ی اوباش مباش
باش دلسوز همه در همه اوقات ولی
به فضولی نخود داخل هر آش مباش
گر کسی بود گرفتار غم و اندوهی به تماشای غمش خرم و بشاش مباش
چون شکر پاش شکر پاش به نیکو سخنی
شور سازنده ی کامی چو نمکپاش مباش
فرصت آمده را بی ثمر ازدست مده
وز پس گم شده در حسرت و ای کاش مباش
مثل آیینه نمایانگر بی رنگی باش ظاهر آرای به هر کار چو نقاش مباش
خواهی از همدم و همسایه نبینی ضرری
همدم عقرب و همسایه خفاش مباش
گر نخواهی که شود راز نهانت افشا در پی آنکه شود سر کسی فاش مباش
عقل و دینت چو نخواهی که ز دستت برود
همدم و هم قدم مردم عیاش مباش
گر نخواهی که دلت را کسی آتش بزند
آتش انداز به هر جای چو منقاش مباش
بهر بیچارگی ی مردم کم عقل و خرد درپی کشت پر از بهره خشخاش مباش
«آبیا» گر زخدا عز دو عالم خواهی خدمت خلق کن و در پی پاداش مباش
با سلام و عرض تبریک سالگرد میلاد با سعادت منجی ی عالم بشریت
امام زمان مهدی ی موعود علیه السلام تصنیف زیر تقدیم می گردد.
شوق دیدار
سرورم در آ از نهان سرا ، تا به مقدمت جان فدا کنم
در همه جهان شور و ولوله ، از سرور و شادی بپا کنم
مستم از نسیمی که می وزد ، بر سرایم از خاک کوی تو
خود دگر بدان گر به قامتت ، چشم من بیفتد چه ها کنم
گه بخندم و گاه کف زنم ، گه چو کودکان در هوا پرم
گه ز شادی یو شور عاشقی ، پای کوبی و های ها کنم
سرورم در آ از نهان سرا ، تا به مقدمت جان فدا کنم
جمله عاشقان را هم از وفا ، بهر جانفدایی صدا کنم
سرورم بیا تا غم دل ، از علاج ودرمان گذشته را
با نگاه لطفی ز جانبت ، در کمال شادی دوا کنم
من که عاشقی این چنینمت ،پس چرا تو خود را نهان کنی
جلوه گر شو ای نازنین من ، تا به جلوه ات مرحبا کنم
گر نیایی ای مظهر وفا ، تا غم مرا برطرف کنی
ناگزیرم از درد دوری ات ، شکوه ای حزین با خدا کنم
سرورم درآ از نهان سرا ، تا به مقدمت جان فدا کنم
با فدا شدن پیش پای تو ، دین عاشقی را ادا کنم
«آبی» گرفتارم و ز غم ، گر نیایی ای یار محترم
آنقدر بگریم که خویش را ، در میان اشکم فنا کنم
احمد ابراهیمزاده مشهدی تخلص (آبی (آسمانی) ) ابراهیم زاده ی مشهدی تخلص (آبی (آسمانی)) شاعر ، نویسنده و خواننده و دارای شمّ سیاسی و ذوق فنی و هنری و تحقیقاتی در موارد مختلف و متنوع و دارای مدرک فوق دیبلم مخابرات و کارشناس حقوق(کام من تلخ از همه تلخینه هاست) درد من درد تمام سینه هاست) (این دل تنگ بخون آغشته ام ) زخمی ی تیغ تمام کینه هاست) (اشک من هم در نمود دردها) (بر رخم زنجیری از آیینه هاست) |