خلاصه ای از خودم
از آنجایی که خودم در هنگام مطالعه ی هر کتابی مخصوصاً اگر از مطالعه ی آن لذت ببرم ، روی حسّ کنجکاوی ، دوست دارم بدانم نویسنده ی کتاب چگونه آدمی است و چه مشخّصاتی دارد ، لذا به خاطر اینکه ممکن است احیاناً نیز بعضی از خوانندگان این کتاب احساس مرا داشته باشند و از اینکه ندانند چه جور آدمی و با چه مشخصاتی آن را نوشته است احساس ناراحتی و کمبود اطلاعات کنند ، لازم دانستم خلاصه ای از زندگی پر فراز و نشیب خود را به شرح زیر تقدیم نمایم :
این جانب احمد ابراهیم زاده متخلص به آبی در سال 1330 هجری شمسی در روستای اخلمد از توابع چناران از بخشهای شهرستان مشهد متولد شده ام . و چون پدرم در مشهد مشعول تحصیل علم حوزوی بوده است و در روستا ملک و مالی نداشته ایم در زمانی که من حدود سه ساله بوده ام به اتفاق مادرم برای ادامه زندگی به مشهد آمده ایم .
من از سه چهار سالگی به علّت علاقه زیادی که به نقاشی داشتم شروع به خط خطی کردن و کشیدن نقاشی در هر کاغذ و دیواری که به دستم می رسید نمودم و در هفت سالگی که وارد مدرسه ی ابتدایی ی مکرّم شدم ، متأسّفانه یادم نمی آید که در مسیر طولانی ی بین مدرسه تا خانه دیوار قابل استفاده ای را بدون نقاشی گذاشته باشم .این علاقه ی زیاد من به نقاشی تا دوران دبیرستان نیز ادامه داشت و در دبیرستان علاوه بر نقاشی در تولیدات و ابتکارات در کارگاه و همچنین در رشته ی ریاضی مخصوصاً در مرحله ی اوّل به درس هندسه ی مسطّحه و سپس حساب و بعد از آن مثلّثات نیز استعداد و علاقه ی زیادی داشتم و مورد تشویق معلّمین مربوطه قرار می گرفتم .
در رشته ادبیات فقط در قرائت و املاء خیلی خوب بودم و همه ی نمره هایم 20 بود و در رشته ی طبیعی نیزاز همه بیشتر به زیست شناسی و مطالعه ی زندگی حیوانات علاقه مند بودم و در بقیّه ی درسها علاقه ای از خود نشان نمی دادم و نمراتم معمولاً بین 13 تا 17 بود .
در اواسط دوران دبیرستان به علّت حسّاسیت در امور اجتماعی و دچار شدن به بیماریهای مختلف بخصوص از سال چهارم دبیرسان به بعد و نیز به علت ناراحتی شدید کلیه که در آغاز سال پنجم دبیرستان تازه گریبانگیرم شده بود و در نتیجه ی غیبت در ثلث اول و دوم به خاط استراحت در خانه و بستری شدن در بیمارستان و انجام عمل جراحی بیشتر دبیران با کمال نامردی به جای احوالپرسی و مدارا با اینجانب بدون توجه به پایه ی قوی و نمره های خوب سال قبلم با نمره های صفر و یا 7 قلبم را داغدار و روانم را آشفته کرده بودند دچار انقلاب روحی ی شدیدی شدم و نتوانستم علاقه مندی و پشتکار خود را به درسها ادامه بدهم و بیشتر وقت خود را صرف مطالعه ی تنها کتاب شعری که داشتم و آنهم دیوان سعدی بود نمودم و کم کم احساس کردم خودم هم شاعر شده ام و شروع به سرودن شعر کردم .
اوّلین شعرم را که به صورت غزلی خطاب به بلبل بود برای دبیر ادبیّاتم که فردی متشخص و باجبروت و کمی تندخو و خشک منش بود و حاضر نبود با بسیاری از دانش آموزان و مخصوصاً با من که طبیعتاً فردی خجالتی و گوشه گیر با نمرات متوسط علوم انسانی و ادبیات بودم انسی داشته باشد ، خواندم . او از شنیدن شعرم چنان شگفت زده و خوشحال شد که رفتارش از زمین تا آسمان با من فرق کرد و از آن به بعد با دیده احترام به من می نگریست و خیلی تشویقم می کرد که آن را جهت چاپ به روزنامه ی خراسان بدهم که البته من حتی به فکر این کار هم نیفتادم .
چون در اواخر دوران دبیرسان به علل مذکور درسهایم ضعیف شد ، پس از گرفتن دیپلم ریاضی در کنکور شرکت کردم که به علّت علاقه به رشته های مهندسی چون رشته ی دیگری را انتخاب نکرده بودم ، قبول نشدم .
پس از گرفتن دیپلم یک سال بیکار بودم و در این مدّت به علت ناراحتی ی کلیه براثر سنگ نسبتاً بزرگی که در مجرای آن وجود داشت با گرفتن معافیت پزشکی از رفتن به سربازی معاف شدم .
یک سال از گرفتن مدرک دیپلمم گذشته بود که پس از قبولی در امتحان ورودی رشته فوق دیپلم موسسه عالی مخابرات ، دوسال در تهران ادامه تحصیل دادم و پس از گرفتن مدرک فوق دیپلم به استخدام شرکت مخابرات تهران در آمدم و در میدان امام خمینی (میدان سپه سابق) در قسمت تلکس کامپیوتر مشغول خدمت شدم .
پس از ازدواج با همه ی استعداد و تمایلی که به ادامه تحصیل داشتم مجبور شدم مشهد را برای زندگی انتخاب کنم و از ادامه تحصیل محروم بمانم.
در مدّت 23 سال زندگی مشترک دارای یک فرزند دختر و دو پسر شدم .
در مورد وضعّیت خودم نسبت به سیگار باید بگویم که در زمانی که در تهران و در مخابرات مشغول خدمت بودم ، و هنوز ازدواج نکرده بودم ، با دونفر از خویشان نزدیک که جوانانی حدود شانزده تا بیست و سه ساله و مثل من مجرّد ولی کاسب بودند ، هم اتاق بودم که آن ها زیاد سیگار می کشیدند و من هم به علّت خراب بودن دندانهایم چون دچار درد دندانهای شدیدی می شدم در موافع شدّت درد با احساس این که دود سیگار ممکن است مسکّنی برای دردم باشد از کشیدن آن بدم نمی آمد و بعضی وقتها با همه ی احتیاط کاری ام یک نخ سیگار را تمام می کردم .
در مدّت یک هفته حدود پنج الی شش عدد سیگار بیشتر نکشیده بودم که دود آخرین سیگار وارد گلویم شد و مرا سرفه گرفت که تا چند روز سرفه می کردم . از آن به بعد از دود سیگار متنفّر شدم و دیگر نه تنها لب به سیگار نزدم که از نشستن کنار فردی هم که در حال کشیدن سیگار باشد خود داری می کنم و حسّاسیت مخصوصی نسبت به دود سیگار پیدا کرده ام که در این رمّان این قسمت از خاطرات خودم را از قول پدر خانم اصغرآقا برای او بیان کرده ام .
آتش بجان
آتش بجان سیگار ، دست از بشر بردار
رو گور خود گم کن ، شو محو از انظار
هر روز با نامی ، در جلوه و جامی
بیمــارهـایت را ، یکسر مــده آزار
ای بدتر از هر زهر ، در هر ده وهرشهر
درکام مشتــاقــان ، دیـگر مشـو تکــرار
ضرر سیگار
چون که سیـگار پر ضرر باشد
بهـر جـانها پـر از خطـر باشد
آنکه معتـاد آن بود بی شـک
دشمـن خـود ز هر نظـر باشد
وان که آنرا به خلق بفروشـد
قاتــل شــادی ی بشـر بـاشد
دود سیگار
دود سیـگار و ریـه ضدّ همنـد
دشمنـان خـونـی و جـــدّ همنـد
آنکه می خواهد که باشد خوش ریه
بایــد از من بشنــود این توصیـه
خـط کشــد دور وبـر هـر دود را
تــا نبـینــد کیفــر هـر دود را
سود سیگار
جز پشیمانی نباشد سود دود
گرچه باشـد ابتـدا رو در صعود
هرچـه هم بالا رود او عاقبت
باز در روی زمیـن آیـد فـرود
بر سر هر چیز هم ریزد شود
هرچه هم روشن بود تار و کبود
مکش سیگار
مکـش سیـگار ، زیرا دود دارد
ضـرر دارد ، نه اینـکه سـود دارد
بود دودش زجنس پولت و نیـز
به جـانت حمـله ای مشهـود دارد
واین عفـریت بهـر هر اسـیری
سـرانجــامـی ملال آلـــود دارد
سرّ سییگار
من نمی دانم چـه در سیگار هست !
کاین همـه سیـگارکش بسیـار هست
گـرچه سیـگاری از ان بینـد ضـرر
دود آن هـم نیـز خلـق آزار هست
پس ازآن پرهیـز بایـد کترد ، چــون
ضدّ جـان و مـال و وقت و کار هست
ارزش جان
سیـگاریان بیدار ، ارزش دهیـد جـان را
چون دشمن است سیگار، دور افکنید آن را
با سرفه های جاری ،از دود سینه سوزش
غمـگیـنشـان مخـواهیـد ، افراد خانمـان را
هم جان خویشتن را،بهرش تلف مسـازید
هم در رهــش مبـازید ، اوقات بس گران را
حیفـست سینه تان را ،پردودکردن و نیز
مجـرای آن نمـودن ، بینی و هم دهان را
ای عامـلان تـوزیع ، هر جـا که مستقرّیـد
محض خـدا ببندید ، هم دکّه هم دکان را
باسود بی کرانش ،چون بر زیان خلقست
صرف نظـر نماییـد ، این سـود پرزیان را
کایـن دیـو زشت سـیرت ، هرجـا کـه روی بیند
معتــاد خـویـش ســازد ، هـم پیر و هم جـوان را
«آبی »که سینه اش ر ،پرکرده سوزسیگار
این گونه پر نموده است فریادش آسمان را
دود سیگار
چـه دیدی جـان من از دود سیـگار ؟
کـه اینـگـونـه شـدی بر آن گـرفتـار
چو دشمن بهر وقت و مال و جانست
زرنگـی کن ، ز دشمـن دسـت بردار
مقدّمه
بنام خداوندی که انسان را آفرید و امکانات لازم را در اختیارش قرار داد تا به کمک عقل و راهنمایی ی پیامبرانش رسالت مقدّسش را که عبادت خداوند متعال و خدمت صادقانه به خلق می باشد ، به نحو احسن انجام دهد. و بهانه ای برای ترک آن نداشته باشد .
بنابراین هرکس به نسبت استعدادهای خدادادی و امکاناتی که در اختیار دارد ، وظیفه ای نیز دارد .که هرچه امکاناتش بیشتر و وسیعتر و یا استعدادهای بیشتری داشته باشد ، وظیفه اش نیز سنگینتر می شود . و چنانچه به وظیفه ی خود عمل نکند ، علاوه بر ناسپاسی نسبت به نعمتهای خداوند منّان ، به خود و افرادی که می توانسته است آنها را از محصول استعدادهایش بهره مند سازد و نساخته است، ظلم روا داشته است.
البتّه این را هم باید در نظر داشت ؛ که خداوند هیچ موجودی را بدون استعداد نیافریده است .و هیچکس نمی تواند ادّعا کند ، که من هیچ هنر و استعداد و نیرویی ندارم ، و در نتیجه از ارائه هر گونه خدمتی به مردم معاف می باشم .
همین که فکر می کند ، حرف می زند و درجهت اهدافش حرکت و تلاش می کند ، استعدادهایی خدادادی است که می تواند به وسیله ی آنها بسیاری از مشکلات خود و جامعه اش را برطرف سازد . و هرچه در آنها قویتر و مسلّط تر باشد به همان نسبت مسؤلیّتش بیشتر است.
مثلاً کسی که فکرش در مواردی از بعضی مردم بهتر کار می کند ، وظیفه دارد در حدّ توان و امکاناتش به آنها یاری برساند .و چنین فردی نباید از این استعدادش در راه نیرنگ و اجحاف به فرد یا افرادی از جامعه خواه آشنا و یا بیگانه استفاده نماید.
و همچنین کسی که خوب حرف می زند ، وظیفه دارد مردم را از هنر خوب حرف زدنش در بیان مطالب مفید و اظهار واقعیّتها بهره مند گرداند و در حد امکان از امر به معروف و نهی از منکر دریغ نکند . نه اینکه زبانش را در فریب خلق و چاپلوسی نسبت به ارباب زر و زور بکار گیرد .و یا مردم را به کارها و راههای ناشایست راهنمایی و دعوت کند.
و نیز کسی که قدرت بدنی خوبی دارد ، موظّف است از آن در جهت کمک به ضعیفان استفاده کند . نه اینکه برای زورگویی در برابر افراد ضعیف و ناتوان جامعه ابراز اندام نماید .
پس می توان گفت هیچ هنر و استعدادی نمی تواند بدون انجام عملی مفید، برای کسی مایه ی افتخار باشد ، بلکه فقط یک مسؤلیّت است که در افراد ناشایست حتّی باعث شتاب و گستردگی در کسب بدبختی و گمراهی و در بعضی موارد باعث بی آبرویی در دنیا و یا در آخرت و یا در هر دو خواهد شد.
در دوران مختلف در سرتاسر جهان متفکّرین ، نویسندگان ، شاعران و هنرمندان زیادی ظهور کرده اند و مطالب فراوانی در زمینه های مختلف نیز از خود بجا گذاشته اند که با مطالعه و بررسی ی آثارشان مشخص می شود ، که از استعدادهای خوبی برخوردار بوده اند و یا هستند .ولی متأسّفانه در بینشان ، درصد افرادی که از استعداد های خدادادی ی خود خیرخواهانه وخداپسندانه استفاده نموده باشند چندان قابل توجّه نیست .
همانطور که بعضی از سرمایه داران از سرمایه شان در راه رفاه شخصی و خانوادگی و به زمین زدن سرمایه داران کوچکتر از خود بهره می برند، بسیاری از نوابغ هنری ، ادبی و علمی جهان نیز از نبوغشان در جهت بدست آوردن شهرت شخصی و خانوادگی و یا در راه رسوایی و خراب کردن افراد حقیقت گو ویا کم استعداد استفاده کرده اند و می کنند .و یا آن را فقط در سرگرم کردن مردم و به باطل کشیدن اوقاتشان صرف نموده و می نمایند .
چنین افرادی مدّتی فکر می کنند و زحمت می کشند ، داستان یا شعر یا یک کتاب تحقیقی و یا یک اثر هنری به جامعه عرضه میکنند ،که متأسّفانه مطالعه ی آن باعث گمراهی ، یا وقت گذرانی ی بیهوده و یا بدبینی نسبت به یک یا چند نفر و یا گروهی از افراد ویا سست اعتقادی به آموزه های اخلاقی و مذهبی می شود . که محصولی مخرّب و منفی برای جامعه است .
اینجانب با وظیفه ای که در حدّ لیاقت خودم نسبت به جامعه ی بشری احساس می کنم ، اقدام به نوشتن چنین رمّانی نمودم و امیدوارم توانسته باشم ، خدمتی هرچند کوچک در جهت تشویق مردم و خصوصاً جوانان به ترک سیگار ارائه داده باشم . که البتّه قضاوت درست را در این مورد مردم خواهند نمود.
هرچند بیش از نود درصد مطالب کتابی که تقدیم خوانندگان گرامی می شود ، تخیّلی است ، ولی بر مبنای واقعیّتهایی است که ممکن است قسمتی از آن برای هرکسی پیش آمده باشد . و اگر هم احیاناً تا کنون پیش نیامده است ، چیزی دور از ذهن و باور عموم نیست . در ضمن به عرض می رسانم : اینجانب نیز اشعار و رمّاتها و داستانهای کوتاه زیادی در موضوع های مختلف و متنوّع نوشته ام که به علّت گرفتاریهای پی در پی ی زندگی متأسّفانه تاکنون موفّق به تکمیل ، و یا اصلاح و آماده سازی ی آنها برای چاپ نشده ام . که اگر عمری باشد و خداوند توفیق دهد ، شاید به زودی بتوانم اقدام به چاپ تدریجی آنها بنمایم .
کتابی که هم اکنون با عنوان «جنـون سیـگار» عرضه می شود ،اوّلین کتابی است که به خاطر اهمیّت موضوع تصمیم به چاپ آن گرفته ام .که امیدوارم با همه ی عیب و ایرادهایی که ممکن است بر اثر کم تجربه ای و شتابزدگی داشته باشد ، در مجموع مورد پسند قرار گیرد. درعین حال ، با اعلام شماره ی تلفن همراه 09155573975 آماده ی قبول هر گونه پشنهاد و انتقاد به صورت پیام کوتاه می باشم ، تا در صورت لزوم در چاپهای آینده مدّ نظر قرار گیرد .
درخاتمه از درگاه خدای بزرگ آرزوی سلامتی و موفّقیّت برای همه ی نیک اندیشان و خدمتگزارانی که بدون ادّعا و دور از ریا وقت خود را صرف عرضه ی آثار ارزنده در جهت راهنمایی و اعتلای فرهنگی و بهبود وضع زندگی بشر نموده و می نمایند ، دارم . باتشکّر احمد ابراهبم زاده «آبی »
زیباترین
خدا زیبا و زیبا آفرین است ز زیبایی به عالم بی قرین است
به دنیا گرچه هر چیزیست زیبا ولیـکن خالقـش زیباترین است
چـه نـادانـنــد دلـبـنــدان دنـیــا ! که بی او زندگیشان دلنشین است
دادرس واقعی
اگر بـداد دل من خدای من نرسـد به هیچ پرده ی گوشی صدای من نرسد
اگر خدا نکند لطف بر من مضطر بداد من صنم با وفای من نرسد
اگر خدا بگشاید دری ز رحمت خویش کسی به قدرت و شوکت به پای من نرسد
شکل بد
یک شکل بد در سیما ، تأثیرش افزون باشد از هر چه تبلیقاتی ، در هر چه کانون باشد
ذهنی که سیما سازد ، با یک نمایش سرکش دیگر حریفش نه دین ، نه عقل و قانون باشد
یارب تو خود سیمارا ، از هر نظر نیکو کن تا نیکی و نیکویی ، با خلـق مقـرون باشد
اتحاد
مسلمانان به صرف ادعاتان نگیرد دستهاتان را خداتان
صداقت باید و ایمان و کوشش و وحدت بهر تکمیل قواتان
که دنیارا سرای فتح سازید که دشمن خاک گردد زیر پاتان
حفظ حجاب
حفظ حجاب بهترین ، خصلت هر زنی بود زن به حجاب اگر بود، گوهر نشکنی بود
گر ز حجاب درشود،طعمه ی هر نظر شود پس چه دگر برای وی ، سنگر و مأمنی بود
مذهب وعلم و معرفت هر سه حجاب باورند پس مد بی پدر دگر ، حیله ی روشنی بود
آفت سرمایه
بی پولی و قناعت ، بهتر بود ز اصراف ثروت نداشتن به ، از داشتن و اتلاف
هرچند مکرواجحاف ، رونق دهد به کارت باشد کسادی ی کار ، بهتر ز مکر و اجحاف
مالی که با خیانت ، آری به چنگ ، روزی گردد بلا وبارد ، بر دامنت ز اطراف
ارزش مهر
باغی از گل دارم و با مهر سودا می کنم مربانی را به شهر اینگونه احیا می کنم
در رواج مهر در هر خانه ای سر می زنم در تمام سینه ها آنرا شکوفا می کنم
گرچه گل در پیش در نزد من بسیار با ارزش بود لیکن آن را در ازای مهر اهدا می کنم
مال تقلبی
برکت ندارد مال اگر باشد ز حیله اینقدر در کسبش مکن مکار پیله
تا مدتی هم گر شود پیوسته افزون روزی شود از اختیارت باز بیرون
یا آنکه خواهد شد پس از مرگت وسیله بهر رفاه همسرو و قوم و قبیله
دوستی بامردم بدکار
وقتی که جذب مردم بدکار می شوم از خویش دل بریده و بیزار می شوم
دل می کشد چو مرا در میانشان بر صعنه های عقل گرفتار می شوم
زیرا که می کنم احساس نیز من دارم اسیر جو بلا بار می شوم
عمر دنیایی
این عمر دنیایی عجب کوتاه باشد آه آه آنهم همیشه با غمی همراه باشد آه آه
هر نعمتی داری به کف هرچند طولانی بود افسوس از کف دادنش جانکاه باشد آه آه
زین رو همیشه سینه ام هم از جهان بی وفا هم در عزای دوستان پر آه باشد آه آه
احمد ابراهیمزاده مشهدی تخلص (آبی (آسمانی) ) ابراهیم زاده ی مشهدی تخلص (آبی (آسمانی)) شاعر ، نویسنده و خواننده و دارای شمّ سیاسی و ذوق فنی و هنری و تحقیقاتی در موارد مختلف و متنوع و دارای مدرک فوق دیبلم مخابرات و کارشناس حقوق(کام من تلخ از همه تلخینه هاست) درد من درد تمام سینه هاست) (این دل تنگ بخون آغشته ام ) زخمی ی تیغ تمام کینه هاست) (اشک من هم در نمود دردها) (بر رخم زنجیری از آیینه هاست) |